برخی از روابط اینگونه متولد میشوند،
وقتی دل از عشق پاره پاره است،
بودن با معشوق، شعلهای سوزان است،
و اغلب تحت یک نام گرد هم میآیند.
در بعضی روابط، ما هیچ نفوذی نداریم،
چون آنها به طور طبیعی به سمت ما میآیند،
با تولد، قرار یا سرنوشت،
شادی و غم، همه در بشقاب.
با این حال برخی از روابط بینام هستند،
آن که جامعه او را برکت نمیدهد،
اما شریکان آن، زحمتی نمیکشند،
و اغلب با هم خوشحال هستند.
آن روز صبح روما به طرز غیرمعمولی بیقرار بود. آن روز، روز ایدهآلی برای پیادهرویهای صبحگاهی همیشگی و تنهایش نبود - هوای ابری و نمنم باران بنگلور کمی آزاردهنده بود، اما بیش از آن، به نظر میرسید که اعصاب خستهاش مانع از آن میشد که حتی ذرهای هم فعالیت بدنی داشته باشد. او نمیتوانست خودش را آرام کند تا چند دقیقه بنشیند، نفسش را برای چند ثانیه حبس کند و کارهای معمول خانهاش را انجام دهد. چرا؟
منتظر همکار شوهر
فهرست مندرجات
او به زودی منتظر یک مهمان بود - مهمانی که قرار بود همراه شوهرش برای ناهار بیاید. شوهرش، ساتیش، برای جلسات گاه به گاه صبح زود در دفترش رفته بود، اما قبل از آن به او گفته بود که یکی از همکاران جدیدش برای ناهار در خانه همراهش خواهد بود.
او گفت: «یادت باشد راجش امروز برای ناهار به ما ملحق میشود.»
و طبق معمول، زحمت پرسیدن این را به خود نداد که آیا همسرش از پذیرایی از هر مهمانی برای ناهار ناراحت میشود یا نه. مطیع بودن روما یک ویژگی پذیرفته شده در زندگی خانوادگی آنها بود، و در ... رابطه نابرابر، با این حال، ساتیش چنین وسواسهایی نداشت.
حالا نزدیک ظهر بود و خدمتکار خانهاش پس از انجام کارهای روزانهاش، داشت میرفت.
قبل از اینکه در اصلی را پشت سرش ببندد، فریاد زد: «خانم، من امروز میروم و فردا ممکن است سر کار نیایم.» با این حال، روما نه قصد جواب دادن داشت و نه انگار چیزی شنیده بود. چنین قشقرقهایی از خدمتکار خانه هم غیرمنتظره نبود.
چرا همکار شوهر او را مضطرب کرده بود
اما چرا فقط ملاقات یکی از آشنایان شوهرش برای ناهار باید باعث اضطراب او شود؟ هیچ دلیل واضحی وجود ندارد. آیا او قبلاً چنین ملاقاتهایی را - از طریق روابط اجتماعی یا حرفهای شوهرش - نداشته است؟ اما پاسخ این سوال در اتفاقات چند سال پیش نهفته است.
روما در آن زمان دانشجوی دانشگاه بود - دختری ساده اما جذاب از طبقه متوسط از یک شهر کوچک. او که مشغول درس خواندن بود، بیشتر درونگرا بود. با این حال، او یک تحسین کننده پنهانی داشت: کسی که نگاههای دزدکی و تحسین آمیز به او میانداخت، با این فکر که این نگاهها هرگز متوجه او نمیشوند. اما دختران اغلب این را درک میکنند - اینطور نیست؟ با این حال، برای اینکه بتواند روی او تأثیر بگذارد - او خانمی بود که بیشتر ترجیح میداد با خودش خلوت کند - اولین برخورد باید توسط تحسین کننده انجام میشد.
سرانجام، پسرک شجاعت پیدا کرد، آنها شروع به صحبت کردند و خیلی زود شروع به اشتراک گذاشتن دفترچههای یادداشتشان کردند؛ و در یکی از این تبادلات، پیام از طریق نامهای که آن هم «آن سه کلمه» را داشت، منتقل شد که همه چیز را بیان میکرد. روما گیج شده بود؛ او هرگز نمیدانست که ممکن است به عنوان کسی که ارزش دنبال کردن را دارد، دیده شود: این موضوع او را هیجانزده میکرد. او میدانست که این دستخط اوست. اما این هیجان باید با استدلال مرسوم خنثی میشد: آیا او رضایت والدینش را برای دنبال کردن این موضوع داشت؟ او همچنین آن دختر مطیعی بود که نمیخواست والدینش را شرمنده کند. اما او نسبت به پسرک حس ملایمی داشت.
او تصمیم گرفته بود که دختر مطیعی باشد
بنابراین یادداشت خداحافظی که از روما ارسال شد این بود: «بعضی احساسات، اگرچه برخلاف میل قلبی هستند، اما قابل جبران نیستند. احتمالاً منتظر زمان و شرایط مناسبتری هستند.» و همین که آن تکه کاغذ را بین صفحات دفترچه یادداشت گذاشت، چشمانش پر از اشک درماندگی شد. و یادداشت با اشکهای او خیس شد، و به همین ترتیب چند صفحه از کتاب هم خیس شد.
یکی از طرفدارانش در پاسخ گفت: «صبر میکنم تا زمان و شرایط ما را به هم برساند.»
والدینش سرانجام او را به ازدواج رساندند. از آنجایی که او از یک خانواده محافظهکار میآمد و تنها دختر والدینش بود، معیارهای او برای داماد آینده نه مورد پرسش قرار گرفت و نه او را به داشتن چنین تمایلی تشویق کردند.
بهترین مسابقه، بهترین نبود
والدینش به او اطمینان میدادند که «ما بهترین مورد را برای تو پیدا خواهیم کرد».
وقتی تنها بود، با درد و رنج اندیشید: «و چه جفتی پیدا کردند!»
با خودش گفت: «خانوادهی به اصطلاح خوب و ریشهدار؛ مردی با شغل مناسب و پیشینهی مالی خوب - این چیزی است که برای پدر و مادرم مهم است - و فقط همین.»
"آن عشق و درک، با درد از خودش پرسید: «اشتیاق به خواسته شدن و قدردانی شدن، احترام گذاشتن، آیا اینها هیچ به حساب نمیآیند؟»
او عشقش را در اینترنت پیدا کرد
او هرگز کسی نبود که همیشه به اینترنت بچسبد، و همچنین پروانهای در شبکههای اجتماعی نبود که خودش را در چنین وبسایتهایی زنده نگه دارد و وضعیت خود را بهروزرسانی کند، دیگران را «لایک» کند و نظر بدهد. اما او یک حساب کاربری داشت و هر از گاهی به آن سر میزد. تنها پروفایلی که اغلب به آن نگاه میکرد، پروفایل یکی از تحسینکنندگانش در دانشگاهش بود. او اکنون در همان شهری زندگی میکند که او زندگی میکند. و حالا که او در ... ازدواج ناموفق، او مشتاق احساسات لطیفتر و احساسات دلسوزانهتر بود. شماره او را به مخاطبین تلفنش اضافه کرد، اما از فرستادن پیام از طریق پیامرسان به او خودداری میکرد. اما هر بار که او را آنلاین میدید، هیجانزده میشد؛ دیدن او آفلاین، ناامیدی به همراه داشت. با این حال، فکر فرستادن پیام، قلبش را به تپش میانداخت.
«نه! چطور میتوانم این کار را بکنم؟ من الان ازدواج کردهام و سعی میکنم با کسی که زمانی به او احساس داشتم ارتباط برقرار کنم. این خوب نیست.» او خودش را کنترل میکرد.
او پیامی گذاشت
اما یک روز، در نمایشی از شجاعت نادر، وقتی او را آفلاین یافت (احتمالاً پیام دادن به او وقتی آنلاین بود برایش خیلی سخت میبود)، فقط یک پیام کوتاه فرستاد:
«حالت چطوره؟ روما اینجاییم.»
اما به محض اینکه پیام ارسال شد، لحظاتی از اضطراب در او آغاز شد.
با عزمی راسخ که میدانست ممکن است متزلزل شود، به خودش گفت: «مشتاق دیدن پاسخش نخواهم بود، یا اینکه اصلاً پاسخی بدهد یا نه.»
حدود سه روز از ارسال پیام گذشته بود. هر وقت که چک میکرد آیا او آنلاین است یا نه، از خودش متنفر میشد - با این حال نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد. این احساس غرق شدن در این که هیچ ارتباطی از او پیدا نمیکرد، غیرقابل تحمل و تقریباً شکنجهآور شده بود.
و ناگهان، درست زمانی که روی صندلیاش نشست، تلفنش لرزید. در حالی که قلبش در گوشش میکوبید، قفل تلفن را باز کرد و به صفحه آن خیره شد. بالاخره! پیام او.
اما وقتی آن را باز کرد و خواند، نزدیک بود نفسش بند بیاید. نمیدانست که آیا او شوخی میکند یا نه. این چه بود؟
در این پیام آمده است:
«حالم خوب است؛ امیدوارم آخر هفته موقع ناهار ببینمت، چون شوهرت دعوتم کرده.»
او با بیقراری به فکر فرو رفت و به این نتیجه رسید که او ممکن است از طریق پروفایل شبکه اجتماعی او (که عکسهای عروسیاش را داشت) فهمیده باشد که فردی که اکنون با او ازدواج کرده، همان کسی است که او را برای ناهار دعوت کرده است. امروزه، بدون نیاز به پرسوجوی زیاد، دانستن اطلاعات زیادی در مورد آشنایی شما بسیار آسان است. علاوه بر این، او میتوانست به راحتی این موضوع را با شوهرش که همکارش است، تأیید کند.
وقتی نگاهشان به هم گره خورد…
بنابراین، یک کولی عصبی بالاخره خودش را مجبور کرد که در را باز کند، زیرا صدای زنگ او را از خلسه اضطراب بیدار کرد. دستانش میلرزید و چفت در را باز میکرد و سپس به آرامی، با فروتنی اما با انتظار، چشمانش را بالا گرفت تا به بازدیدکنندگان پشت در نگاه کند.
و آنجا پشت سر شوهرش راجش ایستاده بود، همان کسی که او را خیلی خوب میشناخت، و نگاهشان برای لحظهای کوتاه به هم گره خورد، انگار که مشتاق بودند نگاهی به هم بیندازند، قبل از اینکه هر دو به سرعت پلکهایشان را پایین بیندازند، زیرا آن نگاه کوتاه خاطرات زیادی را به یادشان آورد.
آنها خیلی زود در اتاق پذیرایی نشستند تا گپ بزنند. البته بیشتر صحبتها توسط ساتیش انجام میشد، چون دو نفر دیگر اکثراً تماشاگران ساکت بودند و به شدت معذب به نظر میرسیدند. و وقتی معشوقهای قبلی اتفاقاً یکدیگر را دیدند، جرقهای آرام بینشان زده شد، اما نه برای ساتیش که متوجه آن شود.
چرا ازدواج نکرده بود؟
به محض اینکه به سمت میز ناهارخوری رفتند، و روما ناهار را آماده میکرد، ساتیش گفت:
«روما، میدونی، من فهمیدم که راجش هنوز ازدواج نکرده چون هنوز معتقده که عشق دوران دانشگاهش دوباره به سراغش میاد؟»
او به راجش نگاه کرد؛ راجش فوراً چشمانش را پایین انداخت.
ساتیش با خندهای هیستریک گفت: «این عاشقان چقدر احمق و به طرز ناامیدکنندهای خوشبین هستند.»
با غرور گفت: «به من نگاه کن، من در زندگیام با چند زن بودهام، اما هرگز نگذاشتم این موضوع روی من تأثیر بگذارد؛ و در نهایت وقتی ازدواج کردم، برای اینکه یک همسر خانهدار داشته باشم، سراغ یک زن از پیش تعیینشده رفتم.»
روما و راجش به یکدیگر نگاه کردند؛ رم تحقیر شد.
ناهار خوب پیش رفت
با خودش فکر کرد: «انگار من اینجا هستم تا هدف او را برآورده کنم و از خودم اختیاری ندارم.»
اما اینکه شوهرش به ندرت به احساسات او اهمیت میداد، درکی بود که او در دو سال زندگی مشترکشان پذیرفته بود. ناهار عمدتاً صرف بحثی در مورد کارهای اداری شد که در آن دو مرد شرکت داشتند و روما شنوندهای آرام و بیعلاقه بود. با این حال، راجش از بین آن دو نفر، بسیار کمحرفتر بود و همیشه از حضور روما آگاه بود.
و در زمان مناسب، نیم ساعت پس از ناهار، راجش با میزبانانش خداحافظی کرد.
روما کجا بود؟
یک ماه بعد، پس از آنکه ساتیش عصر از سر کار برگشت، روما به زنگ در جواب نداد. او در را با کلیدی که همیشه در کیف اداریاش نگه میداشت، باز کرد.
او لحظهای فکر کرد: «همسرم این وقت روز کجا رفته؟»
با خودش گفت: «او اینجا هیچ فامیل یا دوستی ندارد، پس حتماً برای خرید مواد غذایی به بازار رفته، جای دیگری کجاست؟» و لبخند کوتاهی زد و روی مبل نشست و چشمانش را بست. اما یک ساعت گذشته بود و هنوز هیچ اثری از او نبود. تلاش برای تماس با او از طریق تلفن همراهش بینتیجه ماند چون خاموش بود. سپس بلند شد تا یک بطری آب سرد از یخچال بردارد و وقتی آن را برداشت، چشمش به کاغذی افتاد که روی آن نوشته شده بود:
کمک شما به منزله کمک خیریه نیست . این به Bonobology اجازه میدهد تا در راستای کمک به هر کسی در جهان برای یادگیری نحوه انجام هر کاری، به ارائه اطلاعات جدید و بهروز به شما ادامه دهد.
هر کسی حق دارد طبق خواستههایش شاد زندگی کند. او به همکلاسی دانشگاهش علاقه داشت اما در آن زمان شجاعت نداشت. همچنین وقتی والدینش تصمیم به ازدواج با او گرفتند، او شجاعت پیدا کردن عشق قدیمیاش را نداشت. اما پس از ازدواج با کسی، شجاعت پیدا کردن او را داشت. موافقم، او در ازدواجش مشکلاتی داشت، اما آیا با شوهرش صحبت کرد و سعی در اصلاح مشکلات داشت؟ به نظر میرسد که چیزی جز سرزنش شوهرش نیست. شاید او عمداً او را نادیده نمیگرفت، چه کسی میداند؟ اما او سادهترین راه فرار را انتخاب کرد که عملی شنیع است که میتوان در حق همسر متأهل خود انجام داد. شوهرش آدم شروری نبود و از او سوءاستفاده فیزیکی نمیکرد؟ نه دوست شوهرش و نه همسرش جرات یا فروتنی نشان دادن چهره خود به آن مرد را نداشتند و مخفیانه فرار کردند. چه حیف و خودخواهی،
حداقل شوهرش لیاقت یک پایان مناسب را دارد که در مورد این افراد خودخواه اتفاق نیفتاده است. نکته اصلی این است که اگر کسی با کسی که گذشتهای داشته ازدواج کند، احتمال زیادی وجود دارد که در هر مقطعی از زمان با همسر سابق خود فرار کند، بدون اینکه فرصتی برای نجات ازدواج بدهد یا حتی از همسرش قدردانی کند.