ممکن است میلیونها چیز سر راه عشق قرار بگیرند، اما مجبور بودن به انتخاب بین عشق یا پول، دوراهیای بود که هرگز با آن روبرو نمیشدم. وقتی با کسی ارتباط ملموسی دارید، از آن نوع که انگار تمام عمر منتظرتان بوده، از آن نوع که باعث میشود فوراً به عشق واقعی ایمان بیاورید، با وجود اینکه در گذشته آن را نادیده گرفتهاید، هر چیز کوچک و رقتانگیزی را که ممکن است سر راهتان قرار بگیرد، فراموش میکنید.
وقتی عشق را اینطور تجربه میکنی، قرار است بر همه چیز غلبه کند، درست است؟ حداقل این چیزی است که همه مردم میگویند! واقعیت این است که خیلی شومتر از آن چیزی است که کمدیهای عاشقانه نشان میدهند. خیلی فریبکارانهتر از آن چیزی است که اشعار مولانا میخواهند باورتان کنند.
ادامه مطلب را بخوانید تا بفهمید چطور عشق زندگیام را پیدا کردم، به شادی عمیقی رسیدم که هرگز نمیدانستم وجود دارد، و خیلی زود چه اتفاقی افتاد.
عشق یا پول؟ پول را به عشق ترجیح میدهید؟
فهرست مندرجات
آیا پول را به عشق ترجیح میدهید؟ یا برای یک ارتباط بیشتر از هر سود مالی ارزش قائل هستید؟ قبل از اینکه به چرایی و چگونگی اهمیت این سوال در زندگی من بپردازیم، بیایید نگاهی به این بیندازیم که داستان عاشقانهی من چقدر بینقص به نظر میرسید. اگر قرار بود داستان به همان شکلی که شروع شد، پیش برود، قطعاً نیمهی گمشدهام را پیدا میکردم، کسی که قرار بود بقیهی عمرم را با او بگذرانم.
اتفاقاتی که بعدش افتاد من را شوکه کرد، اما در نهایت باعث شد بفهمم که آدم باید زندگی خودش را دوست داشته باشد، صرف نظر از اینکه اطرافش چه اتفاقی میافتد. سلامت روان و جسمش باید مهمترین چیز برای او باشد و هرگز نباید فدای کس دیگری شود. بیایید مستقیماً به این بپردازیم که چطور عشق زندگیام را در عروسی بهترین دوستم پیدا کردم.
چگونه با عشق زندگیام آشنا شدم
بهترین دوستم عروسی مجللی در مقصد داشت که مدتها منتظرش بودم. ما تقریباً با هم بزرگ شده بودیم و او نور چشم من بود. او آرامترین کلیسا را برای عروسیاش انتخاب کرد و داماد اهل کنتیکت بود. چند نفر از ما، از جمله من، یک روز زودتر دعوت شده بودیم. آن موقع بود که او را دیدم، بهترین دوست داماد.
در صحنهای که انگار مستقیماً از رمانتیکترین فیلمی که تا به حال دیدهاید، بیرون کشیده شده بود، نگاهمان در یک اتاق شلوغ به هم گره خورد و به هم لبخند زدیم. مثل یک عاشقانه ناامید، در همان لحظه میلیونها فکر از ذهنم گذشت.
من قبلاً هرگز او را ندیده بودم، اما شبها پروفایل فیسبوکش را زیر نظر میگرفتم (بعداً خودش اعتراف کرد که او هم همین کار را کرده است!). من به عشق در نگاه اول اعتقادی نداشتم. در واقع، کاملاً از آن متنفر بودم. اما میدانید که در مورد عشق چه میگویند. اگر قرار باشد اتفاقی بیفتد، میافتد. من از همان لحظهای که چشمم به این مرد افتاد، عاشقش شده بودم. فوراً قلبم فریاد زد "داری با این مرد ازدواج میکنی" اما ذهنم گفت، خفه شو، تو ۲۴ سالته!
«شادی واقعی اغلب زمانی حاصل میشود که عشق و ثبات مالی در کنار هم باشند.»
آن شب، اولین شبمان، از ساعت ۳ صبح تا ۸:۳۰ با هم گپ زدیم و یک فنجان قهوه خوردیم. من تا آن موقع هرگز به هیچ مردی تا این حد جذب نشده بودم. ما درباره زندگی صحبت کردیم: گذشته، حال، آینده. درباره اشتباهات، نقصهایمان و معنای واقعی کلمه «نیمه گمشده» صحبت کردیم. او بینقص بود. در پایان سه روز، دست در دست هم داده بودیم، همدیگر را بوسیده بودیم، بغل کرده بودیم، خندیده بودیم، گریه کرده بودیم و با هم مست کرده بودیم. قبل از اینکه متوجه شویم، او مجبور شد به کنتیکت برود در حالی که من به پیتسبورگ میرفتم. او دستم را گرفت و به من گفت: «از همین الان دلم برایت تنگ شده. هر جا که باشی، میآیم و تو را میبرم.» من خیلی خوشحال بودم؛ خیلی سریع عاشق شدن.
مطالعه مرتبط: زندگی پس از طلاق - ۱۵ راه برای ساختن آن از صفر و شروع دوباره
رابطهی بینقص
اگرچه کیلومترها بین ما فاصله بود، اما هرگز نگذاشتیم این فاصله مانع عشقمان به یکدیگر شود. تمام روز و تمام شب با هم صحبت میکردیم. از طریق اسکایپ با هم در ارتباط بودیم، رازها و مسائل خانوادگیمان را با هم در میان میگذاشتیم. خیلی طول نکشید که او عشق و تمایلش به ازدواج با من را اعتراف کرد.
با «دوستت دارم» او از خواب بیدار میشدم و با «تو زن من خواهی شد» او میخوابیدم. او به زودی به پیتسبورگ پرواز کرد و من با خانوادهاش آشنا شدم. آنها بسیار مهماننواز بودند و در مدتی که او اینجا بود، چند شب را با آنها گذراندم. برای شام به مجللترین رستورانها رفتیم.
اولین قرارمان در یک جای شیک و مشرف به غروب آفتاب بود. من یک لباس مجلسی قرمز پوشیده بودم و او یک پیراهن آبی. همه ما را در حالی که وارد میشدیم تماشا میکردند (از نوشتن این متن مو به تنم سیخ میشود!). فیلم دیدیم، خرید کردیم، رقصیدیم و حتی با هم قهوه درست کردیم. من سیگاری بودم، اما وقتی با او بودم، اکیداً از آن پرهیز میکردم. به علاوه، نمیخواستم او را ناراحت کنم و در مسیر ترک سیگار بودم.
We در مورد ازدواجمان صحبت کردیم و مقصد ماه عسل. خیلی زود، برای دیدنش به کنتیکت رفتم. او مرا به محبوبترین مکانها برد و مثل یک شاهزاده خانم از من پذیرایی کرد. با او احساس میکردم در بهشت هستم. خانهاش را که چیزی کمتر از یک کاخ به نظر نمیرسید، به من نشان داد. خیلی شگفتزده شدم. خانهاش واقعاً رویایی بود. در آن خانه آرامش داشتم. هر دو زندگیمان را در آن خانه بعد از ازدواج تصور میکردیم. سپس زمان آن رسید که به پیتسبورگ برگردم.
مطالعه مرتبط: چگونه مسائل مالی میتواند رابطه شما را خراب کند
ترجیح پول به جای عشق
بعد از چهار ماه، به خواستگاریاش «بله» گفتم. آن روز شادترین روز زندگیام بود. اما هرچند کلیشهای به نظر میرسد، زندگی هیچوقت طبق برنامه پیش نمیرود. او تصمیم گرفت برود. مرا، آن وعدهها، آن روزها و شبهایی که با هم گذراندیم را رها کرد. او بدون هیچ کلمهای رفت. من ویران، بدبخت و گمگشته بودم.
به هیچ وجه نمیتوانستم بفهمم چه مشکلی پیش آمده و چرا او آنطور واکنش نشان داد. مصمم بودم که بفهمم، تصمیم گرفتم بدون توضیح او را رها نکنم. بالاخره وقتی به کسی میگویی که دوستش داری و میخواهی با او ازدواج کنی، این کمترین کاری است که میتوانی برایش انجام دهی. تو به او یک توضیح بدهکاری. ادامه کار بدون تعطیلی چیزی نبود که مشتاقانه منتظرش باشم.
من برای دیدن او به کنتیکت رفتم. او ابتدا از دیدن من امتناع کرد، اما پس از کلی اصرار، برای ناهار همدیگر را ملاقات کردیم. من مثل یک بچه گریه میکردم. او غذا میخورد و من گریه میکردم. او مرا به خاطر ایجاد این صحنه سرزنش کرد. در نهایت، گفت: «متاسفم، خانواده شما از نظر مالی به اندازه ما قوی نیستند.»
باورم نمیشد که دلیل خیانت او ریشه در وضعیت مالی خانوادهام داشته باشد! ما برای زندگی مشترک برنامهریزی کرده بودیم، برای تمام جنبههای زندگیمان با هم برنامهریزی کرده بودیم. شنیدن اینکه از خودش پرسیده عشق میخواهد یا پول، و فهمیدن اینکه پول را به داشتههایمان ترجیح داده، مثل این بود که کف پایم ترک برداشته باشد.
آن بعد از ظهر در کنتیکت، پول از عشق هم بلندتر به صدا درآمد!
سوالات متداول
اگرچه پول برای امرار معاش مهم است، اما نباید آن را بر عشق ترجیح داد. پیدا کردن عشق، پرورش آن و شاد بودن با عشق زندگیتان میتواند شادیای به شما بدهد که هیچ مقدار پولی نمیتواند به شما بدهد.
در یک رابطه، ترجیح دادن پول به جای عشق، آن را برای همیشه خراب خواهد کرد. باید یک ... بین میزان اهمیتی که به پول و عشق میدهید، تعادل برقرار کنید.
در حالی که شما میتوانید با ثروت و کالاهای لوکس خود، همه اطرافیانتان را مجذوب خود کنید، هیچ مقدار پولی هرگز نمیتواند کسی را مجذوب شما کند. عشق از جایی میآید که تحت تأثیر پول قرار نمیگیرد. عشق واقعی احساسی است که به خودی خود ایجاد میشود و به سود مالی مرتبط با آن اهمیتی نمیدهد.
در یک رابطه، پول قطعاً جنبه بسیار مهمی است. اگر میخواهید رابطهتان سالم بماند، صادق بودن با یکدیگر در مورد وضعیت مالی و هزینههایتان مهم است. اما به هیچ وجه پول مهمترین چیز در یک رابطه نیست. پول همه چیز در یک رابطه نیست و انتخاب پول به جای عشق، سود کوتاهمدت و ضرر بلندمدت به همراه خواهد داشت.
سخن نهایی
انتخاب بین عشق و پول عمیقاً شخصی است و اغلب تحت تأثیر ارزشها، اولویتها و شرایط زندگی فردی قرار میگیرد. در حالی که پول امنیت و فرصتها را فراهم میکند، عشق رضایت عاطفی و حس تعلق را به ارمغان میآورد. سناریوی ایدهآل، یافتن تعادلی است که در آن هر دو بتوانند به طور هماهنگ در کنار هم باشند و زندگی را به شیوههای مکمل غنی کنند. در نهایت، انتخاب «درست» به آنچه برای شما بیشترین ارزش را دارد و آنچه با شادی و اهداف بلندمدت شما همسو است، بستگی دارد.
نکاتی درباره پول و ازدواج: ۱۲ راه برای سر و سامان دادن به امور مالی در ازدواج و ثروتمند شدن
کمک شما به منزله کمک خیریه نیست . این به Bonobology اجازه میدهد تا در راستای کمک به هر کسی در جهان برای یادگیری نحوه انجام هر کاری، به ارائه اطلاعات جدید و بهروز به شما ادامه دهد.